تبليغاتX
دل نوشتهای شاعر مرده
خداوندا قلم در دست گرفتم باز نوشم 

حکایت باز کردم از سرنوشتم

شکافتم سایه ظلمت ستیزی

برای گفتن از غمها نوشتم

نوشتم که چرا دنیا چنین است

نوای نی همیشه غمگین است

بدیدم دختری در حال مستی

که از درد و دلش گفته به مهنت

که دنیا چرا آتش نوازی مرا در دام عشق بیچاره سازی

در ان سوی دگر مرد فقیری

برای قرص نان در وقت پیری

به دست و پای نامردان گرفتار

زند زجه بده بر من تو یک نان

به خود گفتم خداوندا کجایی

که حال مردمان را تو بیابی

به افکار خودم گمگشته بودم

که دیدم مادری قرآن به دستش

دعا میکرد شفا یابد طفلش

قلم خسته به درد و دل نشته

که ای دنیا چرا سازت شکسته

که آهنگ تو بس که غم نوازی

همی این مردمان بیچاره سازی

گرفتار و غم و اندوه بودم

 که دیدم سائلی آمد کنارم

به من گفت ای قلم اشفته هستی

کنون سیر میکنی در حال مستی

بدو هم در جواب دادم سلامش

که ای سائل چرا اینجا نشستی

نوای این دل من بس که تلخ است

برون کرده همی احوال مستی

گرفتارم  گرفتارم   مدد کن

به یکباره تو حاجت را طلب کن

که شاید کردگار حرفت بسازد

کند خندان همی آن دخترک را

دهد یه قرص نان بر آن پیری تنها

شفا هم باز دهد بیمار مادر

که شاید این قلم ارام گیرد

به خوابی رفته و خوش خواب بیند

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 10:39 توسط فرشاد چشم انتظار| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir

Google


در كل اينترنت
در اين سايت