تبليغاتX
دل نوشتهای شاعر مرده

ندا امد كه بيدار باش و باز  بنگر

به اين گيتي به اين دنيا به اين سنگر

به دنبال ندا برخواستم از خواب

كه اي داد اين ندا در خواب چه ميخواست

به  من   گفت اي پسر آشفته هستي

كنون سير ميكني در شور و مستي

تو درد و دل بيچاره را ديدي نه نديدي

تو ديدي  كه پسر بر مادر خويش چشم شهوت ميهراسد   نه نديدي

تو ديدي كه پدر براي شام مادر دخترش را ميفرو شد    نه نديدي

تو ديدي كه پسر براي شهوتش تن را فروشد نه نديدي  

چون نددي پس كنون بيگانه به دنيا نشستي

تو خود سربازي و نو كر براي اعتباري

بيا بنگر تو قوم بي نوايي را

بيا بنگر تو اقوام و صدايي را 

كه هر لحظه براي شادي دلها

به پيش سنگر شهوت پناه بردند

خداوندا من آن مردم كه ديگر كام براي

شهوته   شهوت فروشش را ندارم

من ان نامرد نامردم  كه با دنيايي تو جنگي ندارم

ولي من خود گناهم

خداوندا تو هم خداييي را خدا كن  بر شب و روز

كه ديگر شهوت و فحشا به كام هم دگر شيرين نباشد

دگر دختر براي شام مادر به پيش مرد و نامردي نشيند

منم خوابيده و آرام گيرم

كه شايد ،شايد آن روزي رسد ارام گيرم

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 10:26 توسط فرشاد چشم انتظار| |
خداوندا قلم در دست گرفتم باز نوشم 

حکایت باز کردم از سرنوشتم

شکافتم سایه ظلمت ستیزی

برای گفتن از غمها نوشتم

نوشتم که چرا دنیا چنین است

نوای نی همیشه غمگین است

بدیدم دختری در حال مستی

که از درد و دلش گفته به مهنت

که دنیا چرا آتش نوازی مرا در دام عشق بیچاره سازی

در ان سوی دگر مرد فقیری

برای قرص نان در وقت پیری

به دست و پای نامردان گرفتار

زند زجه بده بر من تو یک نان

به خود گفتم خداوندا کجایی

که حال مردمان را تو بیابی

به افکار خودم گمگشته بودم

که دیدم مادری قرآن به دستش

دعا میکرد شفا یابد طفلش

قلم خسته به درد و دل نشته

که ای دنیا چرا سازت شکسته

که آهنگ تو بس که غم نوازی

همی این مردمان بیچاره سازی

گرفتار و غم و اندوه بودم

 که دیدم سائلی آمد کنارم

به من گفت ای قلم اشفته هستی

کنون سیر میکنی در حال مستی

بدو هم در جواب دادم سلامش

که ای سائل چرا اینجا نشستی

نوای این دل من بس که تلخ است

برون کرده همی احوال مستی

گرفتارم  گرفتارم   مدد کن

به یکباره تو حاجت را طلب کن

که شاید کردگار حرفت بسازد

کند خندان همی آن دخترک را

دهد یه قرص نان بر آن پیری تنها

شفا هم باز دهد بیمار مادر

که شاید این قلم ارام گیرد

به خوابی رفته و خوش خواب بیند

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 10:39 توسط فرشاد چشم انتظار| |

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:16 توسط فرشاد چشم انتظار| |
 



نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:14 توسط فرشاد چشم انتظار| |

گریه کردم اما چرا سخت کوی تو باز آمدم

در کنار این خیابان ایستاده نگاه میکنم

چشمانم ای خدایا

 بازم چه میبیند بگو

مردمک مثل یه ببر شکار کردی تو گو

بگو نترس از زخم دل چون عادت است

در این زمان در بیکران     در وادی تنهایم

باز هم چه نقش بسته بگو

نقشی که اشکهایش همه

هر یک به دردی مبتلاست

در تک تک رنگهای آن حرفهای ناگفته است بدان

اما چرا اینک زبانم لب گشود   خود عاجزم

او گفت و بافت و تاخت    اما چرا آخرش قلبم شکست

آخر ای   تندر   چرا نیشم زنی

قلب مجنون را تو آتش میزنی

این همه اشفتگی در اندرون تو چه کرده

مبتلایش کرده ای

تا که قلبم از   زبانم   زخم زبانم بشنود

آخر ای قلبم تو دیگر باز چه میخواهی بگو

ای که من خجلم به رویت چون شکستی باز گو

گریه نکن   آتش نگیر  زخمی نشو

مرحمی از دل برایت میخرم

او که از بشکستنش  آذرده خاطر بود بگفت:

ریشه مجنون زدی   طعنه به دل لیلیم زدی  

اما چرا بغض دلم را میشکنی

دیواره منو لیلی را تو بر هم میزنی

در جواب گفتم به قلبم این چنین:

این زمانه است که به سازم وفا نکرد

این زمانه است که شاعر مرده است

این زمانه است که زبانم تلخ نمود

این زمانه است که معصومیت چشمان ربود

آخر  ای آخر  کی این زمانه تمام میشود بگو            

                                                                    سخنی با دوستان

 

                                                           باز هم سلامی دیگر

از شاعر مرده(ف)این شعر حکایت دلی پر بود از تنهایی سیدی که از زمانه پر بود

من هم در هم دردی با او برایش دل نوشته ای نوشتم . امید دارم آذرده خاطر نشده باشد.در ضمن شاعر

مرده 20 ساله از شهر هشتگرد هستم.مردن را مقدس میشمارم.

میگویند سختی دل از کمبود به نفس است .کمبود نفس از زیاده خواهی زیاد است.زیاده خواه بودن باعث

گناه است.گناه، گناه فراموشی مرگ است ،فراموشی مرگ سر اغاز تمامی خطاهاست.سر آغاز تمامی خطاها

شاعر مرده است .شاعر مرده دنبال راهی برای نجات.

 از سال دوم دبیرستان دل نوشته هایم شروع شد. تا که هم اکنون میتازم و میرم تا بکی نمیدانم

امیدوارم ترمز من دل شما و کمک های شما باشد در پیچ های سخت زندگی دچار مشکل نشوم

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 19:28 توسط فرشاد چشم انتظار| |

 

حساب دلتنگی غم های من 

به سوی دوستی میرود در رگ و ریشه های من

خجلم به رویت ای دوست تا که بگم برای من

قلب لیلی؛ اما اشک مجنونم شدی

قلم به صور و نوایت برای من

میزند ،  میتپد، شورهیاهو میکند برای تو

وآنگه که همیشه با دلم همی می آرم

تا گه برسم به روی تو ناله ای برمیآرم

تا که شوم در درگه تو صدای آزاد

تا که رسم به گوش تو ای همای دلشاد

دوست دارم  نم نم  آسته کنارت ایم

اشک دارد باز درون چشمهایم رونمایی میکند

 آن پسر را تو ببین سیگار دردست خودنمایی میکند

ای که همی می آری با غم هستی

اما صدای دلنشین و دل نوازی داری

من را تو بخوان

تا که بشم نثار توتیای چشمان تو

راز شوم جا بگیرم درون اعماق تو

صدای دیگر تو ای  آزادی   آزادی 

غم افروزیم آخرمیدهد

شور و شعف درون تو کسانم آزار میدهد

گریه دخترک تا تو ببین در سوی دگر

برای آن عروسک قشنگ،نت سازی میکند

ساز گریه  غم نوازه دنیای من

آخر ای دنیا چرا با غم این دخترک آهنگ میسازی

با ته وجود دلتنگی من شعر میسازی

میخواهد چه کند یا چه شود

 آخر این ادمک یا به مثل اشرف مخلوقات این سرو دوپا

با دلم درد و  دلی کردم از آن سوی هوای دل خود

پاک گشتم ، صاف گشتم، اما هنوز راه میروم

درون دلتنگی خود

تا برای دل بی رنگ خودم

سایبانی در  درون قلب دلتنگ خودم باز کنم

باز کنم   در قلبم   در کودک تنهایی اعماق دلم

کوک کنم ساز آن دخترک  شیرین را

آنکه با دل خود همی می آری

دوست دارم تا نوازی از بر دلتنگیم تا که برام

مرحی از اندرون عشاق ارمغانم آوری

 

ف.شاعر مرده.WWW.F-JOJO2000.BLOGFA.CO طراحی عکس های جدید منه. امیدوارم از دل نوشته ای من خوشتون آمده باشد

باشد که نباشد من با دل تنگی هایم دوستانم را آزار دهم(ف)سلامی دوباره

سروده شده در 9/3/87

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 19:26 توسط فرشاد چشم انتظار| |

                         بنام خداوندی که وجودم ز وجودش شده موجود  

 

از سلام ای یار دیرینه چرا نگاهم میکنی

تو باز داری این عاشق و هزین و بر هم میکنی

ساز عشقم غم نوازه غم زده

جوهر پاک دلم تموم شده ماتم زده

شهریار عشق من رفت و شکست

عشق پاک و فکر های این چنین

سر به بادت میدهد اخر تو را

عاشقی در این زمان 

اندکی هست بس گران و وسلام

تا نداشتی  زانتیا و پرشیا

قید دختر های خوشگل رو بزن

ام چرا داشتی بیا تو پیش من

بس تا توانی مخ بزن

عشق من هم در گریبان تو شد

وقتی تو رویا میدیم خوابتو

همه بهم میگفتن این رویا برا ی توست

من تو رویا هام میگم

حاضرم پولش دهم عشقم خرم

تو بگو از ریال و بس هزاران تو گذر

صحبت میلیون کنم ای دخترک

دخترک با عشوه خاص خودش

بله شیرین به قلب من نهاد

بس شما دید و شاهد جا نماند

پول شده ارزان ولی عشقها گران

نوشته شده 15/10/86 توسط شاعر مرده(ف)

      

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 19:24 توسط فرشاد چشم انتظار| |
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:31 توسط فرشاد چشم انتظار| |
وبلاگ عکس وطراحی منhttp://www.f-jojo2000.blogfa.com
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:30 توسط فرشاد چشم انتظار| |
http://faryade-sokoot.blogfa.com/ادرس سایت دوستمه ببنید من فقط سر فصل رو  خوندم خوشم اومد شما همشو بخونید .راستی این هم سایت طراحی عکس و گرافیک منه سری بزنید .ممنون نظر یادتون نره.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:23 توسط فرشاد چشم انتظار| |
سکوت تو ترانه بی صداست اما
تو نمیدانی که حکایت سکوت تو بریا دلتنگی من درد است
سکوت تو  ترانه ای برای ساختن است اما دل تنگی من نوشتاری برای دل
صدای تو صدای واژه ای است بریا شهرت
اما غم دل من تنگنای است برای عمق عشق
عشق تو صدا دارم اما چه سخت مینوازد
یارم ای یارم کجا ایستاده ای که مه در دود تو درمانده است
به کجا خواهی رفت ای سکوت سکوت تنهایی من صدای دختر 5 ساله ای است که هم اکنون چشم اتظار ایستاده در پشت در شیرینی فروشی مردمک چشمانش شکار میکند در دو دل من راتو ببین ای سکوت الان نشتم پشت کیبورد دارم کیبورد رو خجالت میدم ولی تو نمیدانی میتازی سکوت نکن فریاد بزن ف چرا وا ماندای به سکوت تنهایی خود.سکوتت را دوست دارم......این مطلب رو بریا یکی از دوستانم که ترانه سکوت بود نوشتم
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:21 توسط فرشاد چشم انتظار| |
از تو میخواهم ستاره تا برایم یک نظر فالی بگیری

از صدای این دل پر پر شده عبرت بگیری

با دو دستم با دوپاییم بگرفتم از اون یک ستاره فال تو

از صدای فال عشقی ترسم امد فاطمه

پروردگارا تو راهی باز کن که دارد میرود

من که گوییم خواهم امد با دل ساده خود

ای خدا من پول ندارم اما بجاش عشق تو دارم

خودروی خوشگل ندارم اما بجاش

یه دل صافو چکیده از تو یادگار دارم فاطمه

میدونم از یاد تو بازم میرم یه خط قرمز میکشی دور دلم

منم میشم یه خاطره جا میگیرم تو دفتر خطراتت

من میخونم تا بدونی دوست دارم

صدای سازو میشنوم با ز میخونم دوست دارم

بخندی هم دوست دارم   نخندی هم دوست دارم

فقط یه بار به من بگو از ته دل دوست دارم

تدائی اون هم خاطرات منو تو

لیلی و مجنون رو میخواد تا که بفهن چی میگم

فاطمه جون درست که منم میگم دوست دارم عاشقتم

بخندی هم دوست دارم      نخندی هم دوست دارم

اما چرا بازی میدی این پسرو

با کمی صبرو کمی رنج و درنگ

 میشود فهمید که بازم عاشقم

صدای ناله دلم به مجنون میرسه دوباره

مجنون برس بداد عشق من نیازه

باز تو بیای پیش من

مجنون میگه ای یار من تو ساز غم میزنی

چی میگذره توی دلت آخه بگو ای پسرک

یعنی تو هم شدی مجنون و من نمیدونم

آخ که من دیوانه عشقت شدم

گریه نکن

عاشق اون گریه های نازنین

میدونم از ته دل بود اما چرا

این چشم فراقدوریش را میکشد

عاشق رویش شدم من فاطمه

من صدایش میزدم مثل چراغی بود برام

تو صدایش میزنی تا برات پروانه عشقت بشه

نزار که پروانه تو مثل دل لیلی من بسوزه و خاموش بشه

بخواه بکن با اهل دل نجوا گلم

میگم به تو  مجنون من وقتی قلم دستمه

اسم اونو مینویسه مینویسه دوست دارم

بخندی هم دوست دارم   نخندی هم دوست دارم

صدای فال عشق تو میسوزونه این دل را رو

بزار برو تا که نشم باز عاشقت

مجنون داره زار میزنه به حال و احوال دلم

دلم که سوخت و گریه کرد

دیگه تو این دنیا نبود اون پسرک

اون دختره ناله میکرد

ولی دیگه دیر شده بود

بخندی هم دوست داره    نخندی هم دوست داره

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 16:58 توسط فرشاد چشم انتظار| |
کبوتر دلم پر زده در هوای تو میکشدم به هر طرف

میدونی دلم دوباره باز میره توی نگاه تو

ستاره رو میچینه باز بوسه به روش میزنه باز

اما ستاره با نگاهش اسم اونو به من گفت

گفت پسره دلت میگیره اسم منو نگیر به پات ستاره

آرین اومد به پاییم صداش زدم با طعنه

مغرور رو بی تفاوت فقط به من نگاه کرد

دلم گرفت فاطمه اسم تو رو صدا زد

بیاد عشقمون باز از مولانا می خونم

 دارم میرم توی کلاس مولانا رو ببینم

تو خواب باهاش بحث میکنم

میگم که ای پیر شریف چرا منو طرد میکنی

مگه با شعر درست میشه این شادی و دو ست داشتن ها

مولانا با فریادی گفت

بیاد عشق تو عزیز مولانا هم کم میاره

مولانا رفت یادت نره فاطمه جون.........تو رو دوست داره

خسته شدم دختر لوس از بس برات ناله زدم

تو یه کلام به من بگو دوستم داری یا نداری.....این اولین شعر من بود

شعری که برای کسی که دم از دوست داشتن رفاقت همدلی میزد

ولی امیدوارم هر جا هستی موفق باشی مادمازل.

فاطمه میگفت یه دوست داره که اسمش آرینه

براش شعرهای مولانا میخونه دوسش داره

من هم شرو ع کردم برای گرفتن قلم در دست

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 16:44 توسط فرشاد چشم انتظار| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir

Google


در كل اينترنت
در اين سايت